زروان


 

شنبه 24 دی

دیروز یکروزه نشستیم خانه ی امیرحسین. دو سری تیکاپاتانا گذاشت.* دو سری ! توی دلم وقتی داشت دوباره می گذاشت می گفتم : "نکن این کارو با ما !"

شب که رسیدم خانه مدتی توی اینترنت چرخ باطل می زدم. حالا این تازگی نداشت. طرفه بعدش، نیم ساعت چهل دقیقه با چشم های بسته و دل غمگین بدون وقفه سه تار زدم. غصه ی عمیقی شبیه قدیم ها داشتم. اصلاً پرده ها را نگاه نمی کردم و به جز یکی دو بار همه را هم درست می گرفتم.

و شب خواب های جالبی دیدم. خواب دیدم دارم توی پیاده روی ولیعصر راه می روم به سمت تجریش و از کنار رستورانی که پنجره های سراسری دارد می گذرم. چشمم افتاد به داخل. روی میز دو نفره ای دختر و پسری نشسته بودند. داشتم به انتهای پنجره ها می رسیدم و کمی سرم را گرداندم تا چهره ی دختره را ببینم. روسری از سرش افتاده بود و موهایش روشن طلایی بود. با این حال خود امیلی بود ! و خیلی زیاد خوشکل بود. [ پیر شدیم با خواب امیلی :) ] پسره هم ن.ش بود ! ( ن. را پریروز که با فرهاد اینا رفته بودیم بید مجنون تصادفاً دیدیم آنجا. با دوست دخترش. و دیروز هم بعد از دوره زنگ زده بود که شب بروم خانه اش با هم بشینیم. توی بید مجنون اتفاقاً ش. خانم را هم دیدم. بله، با موهای روشن طلایی. )

امیلی هم چشمش به من افتاد و از دور با لبخند و نگاه بهم سلام کردیم. من که داشتم از صحنه خارج می شدم برایش دست تکان دادم، یعنی خداحافظ. ولی او با حرکت دست و حرکت چشم ها بهم گفت که "چرا نمی آیی توی رستوران کنار ما ؟"

خوشحال شدم خیلی زیاد. رفتم تو. امیلی مخصوصاً این کار را کرد و می خواست بهم بفهماند که صنمی با پسر روبرویش ندارد. هرچند با من هم صنمی ندارد. اما می خواست بگوید که صنم نداشتنش با من به این معنا و به این خاطر نیست که با شخص دیگری صنم دارد. این رفتارش هم در نهایت مهربانی برایم جلوه گر شد.

در ادامه ی خواب کاشف به عمل آمد که خانه ی ن. هم ... است و آن ها از سال های بچگی در باشگاهی تفریحی ورزشی همدیگر را می شناسند.

نیمه های شب بین خواب و بیداری به خودم اطمینان می دادم که صبح این خواب را خواهم نوشت. از بس خوشحال شده بودم.

 

  

   * حالت و اراده ی ذهن گوینده ی یک حرف، صاحب یک صدا، بر ذهن شنونده ی آن حرف، آن صدا تأثیر می گذارد. سرود مذکور از سوترا های پالی و قرائت آن از استاد استاد استادم، به گونه ای است که موجب به سطح آمدن واکنش های خفته از عمق ناخودآگاه ذهن می شود. کار مراقبه گر مثل همیشه مشاهده ی این واکنش ها و حفظ تعادل ذهن با درک طبیعت ناپایندگی آن هاست. ظرفیت ذهن من مثل همه ی مبتدی ها محدود است و استادم همیشه با محبت و آسانگیری توصیه می کند که خارج از مرکز بیشتر از هفته ای یکی دو بار - طبیعتاً آن هم با فاصله - با این سرود مراقبه نکنند.

  

   


م. پهلوان

 

به فکر افتادم که این قضیه ی "پیک جوانی" که در جلسه ی قبل مطرح کردم، چندان نظر خردمندانه ای نبود.

آخر چه اهمیتی دارد که من از سنین شاب شباب گذشته ام ؟  

یاد عشق جوانی خجسته باد ! قابلیت عاشق شدن به آن شکل سودایی - فرهاد وار - نیز چیز جالبی بود که واقعاً به گمانم فقط در سنین شاب شباب امکان می یابد. اما حالا که گذشته است، افسوس خوردن چه معنایی دارد ؟ حالا وقت بروز قابلیت های دیگر است.

گرچه حالا، خوب که نگاه می کنم، می بینم نمی خواهم فعالیت برجسته ای در طول مدت عمرم صورت بدهم. نمی خواهم اثر مهمی از خودم به جا بگذارم. نمی خواهم کار بزرگی را در زندگی ام به انجام برسانم.

البته دوست دارم به شیوه ی تجربه ی مستقیم، تجربه ی شخصی، حقیقت ذهن و حقیقت جسم خودم را به تمامی کشف کنم. دوست دارم به تمامی پرده از راز تولد و مرگ بردارم و دوست دارم فرآیندی را که منجر به تولید و تکرار رنج می شود متوقف کنم. دوست دارم حقیقت نهایی، حقیقت ماورای ذهن و جسم، حقیقت ابدی را درون خود تجربه کنم و تا ابد در آن مستقر شوم.

اما این ها برای بیشتر مردم، کار مهمی به حساب نمی آید. آن ها هدف های دیگری در زندگی شان دارند. 

خیلی هایشان گرفتارند، غمگین اند، به عناوین مختلف از زندگی شان شکایت دارند و با این حال وقتی به شان می گویی که مسئله ی اصلی زندگی، مسئله ی پایان دادن به درد و رنج است، می گویند حوصله ی حرف های جدی را نداریم. حوصله نداریم بطور جدی در مورد مرگ و زندگی فکر کنیم و اقدامی جدی برای رها شدن از رنج صورت دهیم. ما را به حال خودمان بگذار. بگذار رنجمان را بکشیم. ما بدنبال چیز های مهمتری هستیم.  

و بعد می روند و مشغول همان زندگی می شوند. وقتی در حال لذتجویی اند، در آن چنان سرمستند که واقعاً وقتش نیست "جدی" باشند. فکر می کنند "اوضاع خوب است". حالا دیگر اصلاً خبری ازشان نیست. صدایی نمی آید. اما بعد دوباره به این دلیل و به آن دلیل، می بینی شان که غمزده اند، سرگردانند، ناراضی اند، و از این چیز و آن چیز شکایت دارند. اما حالا هم که فریادشان بلند است، دوست ندارند با مسئله روبرو شوند. دوست دارند مشکلشان را ابراز کنند، دوست ندارند مشکلشان را حل کنند. آن ها همدردی تو را می خواهند، نه راهنمایی تو را. 

خود من هم همینطورم. دست کم خیلی زیاد اینطور بودم.

از این رو نمی خواهم آرمانی اجتماعی را علَم کنم. به نظرم این خود آدم ها هستند که باید برای بهبود وضعشان تلاش کنند. دوست دارم زندگی آرامی را بگذرانم، راهی را بروم که در آن آرزو های بزرگی نیست. از چیز های ساده ی اطراف لذت ببرم. چیز های ساده مثل صدای یک کلاغ تنها در آن بالا وقتی تنها روی نیمکتی غرق فکر نشسته ای : غاااار غاااار. دیده اید چقدر می تواند خنده دار باشد این صدا ؟ 

خیلی ساده دوست دارم کاری کنم دور و بری هایم شاد بشوند، و یا لااقل کسی از دستم در عذاب نباشد. یک زندگی آرام و شاد و بی آزار. و وقتی بقول بیهقی "روز عمر به شبانگاه رسید"، دوست دارم که نه وصف "ناکام" به م بچسبد و نه وصف "کامیاب". بلکه دوست دارم طوری بمیرم که بگویند : " آرام و با لبخند مُرد، و دلبستگی ای در دنیا نداشت".

 

 

    

 

 


م. پهلوان

 

دلتنگ شدیم به سادگی رفیق ! دلتنگ روز هایی که با تو نبودیم، ولی به فکرت بودیم... جدی جدی مثل اینکه پیک جوانی را رد کردیم رفت. 

اشکالی داره از نظر شما ؟

شما که ... بقول اون شاعر فرانسوی :

J'avais vingt ans, Mais J'ai perdu mon temps

( بیست ساله بودم، ولی زمانم را از دست داده بودم ) 

یوهووووو ... محبوب مخفی شده در گام های موسیقی خاطره ای محسن نامجو ! - موسیقی جوانی و جهالت من، 

نامجو هنوز آلبوم بیرون می دهد و من هم هنوز جاهلم ( دست کم جاهل بسیط ! ) ولی جوانی هردومان از پیک اش گذشت.

 

  

    


م. پهلوان

 

ازدواج کردم

با پتیاره ی حقیقت

حقیقت این لحظه در اینجا

در چارچوب بدن.

 

همسرم دائماً در تغییر است.

 

  

 


م. پهلوان

 

بر باد می روی تو پرستوی آرزو

نظّاره ی غروب تو را ایستاده ام

چیزی نمانده تا بزنم در حضور جمع

تصنیف ناشنیده ی پایان رنج را

 

چیزی نمانده تا که برویی درون من

ای آشنای گم شده در سال های دور

فرخ نشستنی که به پاکی بیابمت

ای میزبان من

که شدی میهمان من

  

 

 


م. پهلوان

صفحه نخست
پست الكترونيك

م. پهلوان


به قلم
م. پهلوان


منتخب آرشیو
چهارشنبه 26 بهمن 84
شنبه 29 بهمن 84
چهارشنبه 3 اسفند 84
شنبه 13 اسفند 84
شنبه 19 فروردین 85
یکشنبه 31 اردیبهشت 85
شنبه 6 خرداد 85
شنبه 15 مهر 85
به مناسبت سالگرد این وبلاگ

سال دوم
چهارشنبه 1 فروردین 86
پنجشنبه 3 خرداد 86
دوشنبه 4 تیر 86
سه شنبه 20 شهریور 86
سه شنبه 24 مهر 86
پنجشنبه 15 آذر 86
جمعه 7 دی 86
پنجشنبه 27 دی 86
سالگرد دوم

سال سوم
پنجشنبه 18 بهممن 86
پنجشنبه 9 اسفند 86
دوشنبه 19 فروردین87
یکشنبه 22 اردیبهشت 87
جمعه 27 اردیبهشت 87
پنجشنبه 23 خرداد 87
یکشنبه 27 مرداد 87
دوشنبه 25 شهریور 87
سه شنبه 23 مهر 87
پنجشنبه 23 آبان 87

سال چهارم
مانیفست
دیوانه شماهایید
اوه/عیب نداره/ببخشید/خیلی ممنون
قبل از فتنه
شهر ما امن و امانه
مهتاب و حوض ماهی
اگر می دانستی...
من باید حس بگیرم
فرانچسکو
خیلی حیف شد
به زبان مادری
تو بخواب، من بیدارم
از دفتر سفر ها
دنیای پریشم
سالگرد مثلاً

سال پنجم
بهار
بخند
من نیز با تو...
از بازی کودکی
خوش است
نوبت ما رندان
مهم از اینجا به بعد حرفم بود
اینکه "من آدمی اندوهگین هستم"

سال ششم
من درونم باغ سبزی کاشتم
خلوتم گلزار است
برای همیشه مثل فرشته ای در خاطرات
رنگ شیری آسمان سحر
در پادگان


لینک دوستان
لحظه
گاهی
عماد سابق
شعر
صوفی


آمار وبلاگ