زروان


 

خوش به حال کسی که هر موقع در اتاقش را می زنی، احتیاج ندارد اول خودش را آماده کند و بعد بگوید بفرمائید. در اتاق وضع ذهنش را . هم آنقدر صادق است که هیچوقت چیزی غیر از درونش را در بیرون به نمایش نمی گذارد، هم آنقدر روی خودش کار کرده که درونش همیشه پاک و دیدنی است.

استادم اینطوری است.

*

به نظر من مسئله ی اصلی در هر صورت مسئله ی کشش جنسی است. دست کم برای من که اینطور است. مسئله ی زنده و روز به روز، مسئله ی عجیب، مسئله ی واقعی زندگی این است که آخر این واکنش عمیق، این واکنش کور از کجا آمده است ؟

با یک دوره ی تناوب خارج از کنترل، بعد از مدتی آرامش، اینجا و آنجا آنتن ذهن به کار می افتد. چشم حساس می شود، فکر پیگیر می شود، درگیر می شود. دنبال می کند... چرا ؟

 

من معتادم.

 

*

آزادی را دوست دارم آنچنان که هر وقت و هرجا که هستم آدم تازه ای باشم صرفاً در آن لحظه و در آنجا، بی هیچ گذشته ای، بی هیچ آینده ای. آزاد از شخصیت. 

آزاد از م.پهلوان. 

 

 

 


م. پهلوان

 

صدای پرنده می آمد. چند جور صدای چهچهه. و صدای غار غار، و صدای جیغ طوطی سبز، و صدای دعوای بچه ها - با همدیگر - و صدای امر و نهی مامان ها، و صدای موزیک گوشی موبایل یکی آن ور ها، و صدای خش خش قدم هایی روی برگ های خشکی این وقت سال، ( شاید شکوفه ی ریخته و خشکیده )، و صدای تق تق دویدن بچه ای با پا های کوچک روی سنگچین ها، و صدای نامفهوم حرف زدن دو دختر آن طرف آبنمای وسط پارک، و صدای قام قام موتوری که از دور رد می شد، و صدای زمینه ی شهر، همهمه ی یکنواخت و حجیم ماشین ها در دوردست.

روی نیمکت نشسته بودم. چشم ها را بسته بودم و تمرین می کردم که چطور فقط گوش کنم. با ذهنی که خودش صدا تولید نمی کند. فقط صدای بیرون را می شنود. با ذهن ساکت. ذهنی که حرف نمی زند و فیلم پخش نمی کند. ذهنی که "مرور" نمی کند. ذهنی که "نقشه نمی کشد". ذهنی که "فکر" نمی کند. ذهن غیر متفکر، ذهن بیدار.

ذهنی که "دوست ندارد". ذهنی که به دنبال ادامه یافتن صدایی که می شنود نیست. ذهنی که به دنبال قطع شدن صدایی که می شنود نیست. ذهنی که "قضاوت" نمی کند. ذهن متعادل.

 

گوش کردن. گوش دادن.

 عجب کاری کشف کردم !

  

     


م. پهلوان

 

چقدر تغییر کرده ام ! 

شکی ندارم که خود را با ذهن یکی دانستن، مغلطه ی مکرری بیش نیست. و خود را با جسم یکی دانستن. ذهن، و جسم، هر دو، به شیوه ی خودشان، در حال فعل و انفعالات خاص خودشان هستند. خاطرات و افکار و تصاویر و حالت های ذهنی بیشماری در هر آن در حال نمایان شدن و سپری شدنند. حس ها در سرتاسر بدن در حال جوشش دائمی اند. من کنترلی رویشان ندارم. تنها، و ماکزیمم توانایی ام، مشاهده ی آنهاست. مشاهده ی سرعت بی حد تغییرات آن ها. ذهن و جسم در هر لحظه مثل نوسان سایه های آتش در حال تپیدنند. در حال تکوین و زوالند. توده ای از ارتعاشات !

همانطور که کنترلی روی ضربان قلبم ندارم... بدن مثل یک درخت، و خیلی در هم فشرده تر از یک درخت، بر طبق قوانین مشخصی ساز و کار طبیعی خودش را دارد. و علاوه بر درخت، در ارتباط با چیزی به اسم ذهن نیز هست. ذهن ساز و کار خاص خودش را دارد. به شیوه ی خودش، بنابر شرطی شدگی های انباشته طی مدت زمان های طولانی در حال واکنش است. هر دو، از مفاهیم "من"، "ذهن من"، "بدن من" بسی دورند.

اگر ذهن، من بود، یا اگر ذهن، لا اقل مال من بود، می توانستم در ساز و کارش دخالت کنم و جلوی بروز حالات منفی اش را بگیرم. مثلاً می توانستم ترتیبی بدهم که در پس هیچ لذتی هیچ وابستگی و هیچ رنجی بروز نکند. اگر این بدن از آن من بود می توانستم جلوی پیدایی حس های ناخوشایند در آن را بگیرم. در حالیکه آن ها به شیوه ی خودشان، در شرایطی که برایشان مساعد باشد خود به خود بروز خواهند کرد. من فقط می توانم بروز آن ها را مشاهده کنم. من فقط می توانم از رفتار ذهن، از نحوه ی حرکت ذهن آگاه باشم.

 

 

 

 


م. پهلوان

 

های باد اسفندی ام که می وزی !

بهارم در راه.

های ساک دستی ام که می لغزی ! 

سفرم در پیش.

 

هر کجا سر بگذارم بر زمین

دعایی دارم بر لب

هر جا نگاهی بیاندازم بر آسمان

عشقی دارم در دل

 

بدنم بلور پاکی باد !

 

های باد اسفندی ...

های ساک دستی ...

  

  

     

 


م. پهلوان

 

آنجاست. گوشه ی میز کوچک تحریرم. تنها میز اتاقم. که پشتش می نشینم و پشت لب تاپ، و سه تار به دست "گاه نگاه"ی می دارم به چراغ های خاموش چت جی میل، و مال خودم را هم بیشتر این ویزیبل نگه می دارم که خیلی دست و دل باز، یا ... هوم، "مشتاق" خوب است، خیلی مشتاق جلوه نکنم برای صحبت کردن. یا شاید هم خیلی علاف.

"چراغ ها"ی چت جی میل را بیخودی گفتم. "ها"یش را بیخودی گفتم... بعضی وقت ها به سرم می زند همینطور که لب تاپ روشن است اگر قطعه ی سوزناکی را تمیز بزنم، ممکن است آن چراغ هم سبز شود. 

این میز، میز کارم هست. کار دیگر. سه تار و اینترنت. گاهی ضبط صدا هم داریم. به ندرت کتاب هم خوانده شده این پشت. در نوع خودم هنوز خلم.

خلاصه آنجاست. با آن لبخند معنی دارش... دو سال پیش بعد از یکی از دوره های خانم ها دسته جمعی گرفته بودند و برده بودند چهره ی او را بریده بودند و تکثیر کرده بودند آورده بودند مرکز. برزخ بین دو دوره بود و دختر زیبایی به اسم نیلوفر خیلی بی مقدمه مال خودش را آورد به من که استثنائاً اجازه داشتم هنگام حضور خانم ها همچنان بیایم در اتاقی کار های دفتری را سر و سامان بدهم هدیه داد. آن دختر را دیگر ندیدم.   

این قاب عکس، گوشه ی میزم، با آن لبخند معنی دارش. انگار همه چیز را می دانسته. انگار خیلی بهتر از خودم مرا درک کرده، ظرفیت و توانایی ام را، رنج ها و بیچارگی هایم را، بیراهه روی ها و دست و پا زدن هایم را از پیش خیلی خوب می فهمیده، با آن نگاه هشیار و آرام، تیزهوش، مهربان... و همه ی اشتباهاتم را از قبل بخشیده. بخشیده و ساکت گذشته. دیده و فقط لبخند زده. فقط آرزو کرده که "ای کاش فلانی شاد باشد، ای کاش همه شاد باشند." و انگار هنوز خیلی چیز ها می داند که به وقتش در زندگی ام پیش خواهد آمد. انگار بعد از طی آن فراز و نشیب ها، تازه آنموقع، معنای لبخندش را خواهم فهمید.

عین ماه می ماند ! روشن است و ... دور.

 

 

      


م. پهلوان

صفحه نخست
پست الكترونيك

م. پهلوان


به قلم
م. پهلوان


منتخب آرشیو
چهارشنبه 26 بهمن 84
شنبه 29 بهمن 84
چهارشنبه 3 اسفند 84
شنبه 13 اسفند 84
شنبه 19 فروردین 85
یکشنبه 31 اردیبهشت 85
شنبه 6 خرداد 85
شنبه 15 مهر 85
به مناسبت سالگرد این وبلاگ

سال دوم
چهارشنبه 1 فروردین 86
پنجشنبه 3 خرداد 86
دوشنبه 4 تیر 86
سه شنبه 20 شهریور 86
سه شنبه 24 مهر 86
پنجشنبه 15 آذر 86
جمعه 7 دی 86
پنجشنبه 27 دی 86
سالگرد دوم

سال سوم
پنجشنبه 18 بهممن 86
پنجشنبه 9 اسفند 86
دوشنبه 19 فروردین87
چهارشنبه 4 اردیبهشت 87
سه شنبه 10 اردیبهشت87
یکشنبه 22 اردیبهشت 87
جمعه 27 اردیبهشت 87
یکشنبه 27 مرداد 87
سه شنبه 23 مهر 87
پنجشنبه 23 آبان 87

سال چهارم
مانیفست
دیوانه شماهایید
اوه/عیب نداره/ببخشید/خیلی ممنون
قبل از فتنه
شهر ما امن و امانه
مهتاب و حوض ماهی
اگر می دانستی...
من باید حس بگیرم
فرانچسکو
خیلی حیف شد
به زبان مادری
تو بخواب، من بیدارم
از دفتر سفر ها
دنیای پریشم
سالگرد مثلاً

سال پنجم
بهار
بخند
من نیز با تو...
از بازی کودکی
خوش است
نوبت ما رندان
مهم از اینجا به بعد حرفم بود
اینکه "من آدمی اندوهگین هستم"

سال ششم
من درونم باغ سبزی کاشتم
خلوتم گلزار است
برای همیشه مثل فرشته ای در خاطرات
که شبی لخت در انظار دوید
رنگ شیری آسمان سحر
در پادگان
پرستوی آرزو
دوست دارم زندگی آرامی را بگذرانم


لینک دوستان
لحظه
کنج
گاهی
صوفی
شعر


آمار وبلاگ